اردوان طاهری/ رادیو کوچه - همراهی با استادان بزرگ و آنهایی که داناییشان را با مردم زمان خود و آینده قسمت میکنند، همواره آموزنده است و عجب این که گاهی درس آنها از فاصلههای دور به مغز آدم – انگار – اصابت میکند. فاصلههایی که طی شدناش با هواپیماهای امروزی هم چند ساعتی ما را در میان آسمان و زمین، اسیر – و شاید آزاد – میکند.»
چندی پیش، حمیدباستانیپاریزی که برای دیدار فرزندش به لوزان سوییس آمدهبود، در راه بازگشت به تهران، چند روزی را همراه همسرش در وین گذراند و برای من همنشینی و همراهی با این دو عزیز که دانشآموخته مهندسی ساختمان و معماری هستند و اهل فرهنگ و هنر و – حتا – موسیقی، بسیار ارزشمند بود. حمیدخانباستانی که بیش از تصور، شباهت – دست کم – ظاهری به استادباستانیپاریزی را همراه دارد، در همان نخستین دیدار، کتاب «از پاریز تا پاریس» را به من و همسرم هدیه داد.
فایل صوتی را از اینجا بشنوید
«از پاریز تا پاریس»، شرح سفرهای متعدد استاد«محمدابراهیمباستانیپاریزی» به شرق و غرب کرهی خاک است که با شیوایی تمام ما را در سفرهای خود سهیم میکند. آنهایی که با نوشتار استادباستانیپاریزی آشنایی دارند، میدانند که او علاوه بر این که تاریخدان، مورخ زبردست و نویسندهیی تواناست، یک مشاهدهگر برجسته در حوزههای تاریخ، فرهنگ و هنر است. استادباستانیپاریزی در سفرهای بیرون و درون، و در بازدید از مکانها و بناها و در برخورد با جمعیتهای انسانی، به ژرفای تاریخی و فرهنگی، نفوذ و ابعاد پنهانی را رصد میکند که اگر خود ما – به عنوان مسافر – به آن مکانها سفر کنیم، به قطع تا به این اندازه قادر به کندوکاو در مسایل فرهنگی، تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی نیستیم. خلاصه، وقتی که با استاد باستانیپاریزی همسفر میشوی، رهاشدن از کمند سرکشیهای قلم او آسوده نیست.
درگزارشی از سفر به پاکستان غربی در سال ۱۳۴۸ خورشیدی، استادباستانی پس از شرح جامعی از موقعیت و روند رو به افول زبان فارسی در پاکستان مینویسد:
«زبان رسمی، همیشه زبان قدرت بودهاست. فُرس قدیم در پناه شمشیر کورش فلات را پوشاند، لهجهی پهلوی که مال قومی کوچک در کوهستانهای ابیورد بود و در پناه قدرت مهردادها و اُرُدها جان گرفت، زبان عربی چون زبان حکومت بعد از اسلام بود- سه قرن رواج یافت، ترکی در زمان سلجوقیه و مغول و صفویه و قاجاریه کم و بیش تکلم میشد، همه اینها برای این بود که مردم ناچار بودند این زبانها را بدانند. اگر کسی میخواست به ادارهای شکایت کند ناچار بود در دورهی هخامنشی با زبان فُرس قدیم شکایت کند و در زمان اشکانی با پهلوی و در صدر اسلام با عربی و در عصر صفوی و نادر کم و بیش ترکی. بدین جهت همیشه یک زبان رسمی در کنار لهجههای محلی در تمام دنیا وجود داشته است. امروز هم در دنیا، زبان رسمی انگلیسی است زیرا امریکایی به آن صحبت میکند، و دیواره موشکها با خطوط انگلیسی نقش یافته، و فرمان کمکهای خارجی و چکهای بانک بینالمللی و فرامین سازمان ملل متحد همه به انگلیسی صادر میشود.»[۱]
البته من اردوان طاهری نمیدانم، آن دورهیی که فردوسی، شاهکار ادبیات حماسی ایران، شاهنامه را آفرید و سلطانمحمودغزنوی به کشورگشایی مشغول بود، آیا زبان قدرت، همان زبان فارسی شاهنامه بوده؟ یا این که فردوسی از گروه رندانی بوده که حافظ چند قرن پس از او گفته:
«رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش»
قلم استادباستانیپاریزی، هم طناز است و هم منتقد، و هنر او جمع کردن معانی و زدن گوی بیان تا مقصود است. شاهد مثال، تقریر استاد در مورد ماجرای حاشیهنویسیهای مرحوم یغمایی و بخشیدن لقب استادی در مجلهی یغما به دکترباستانیپاریزی است. استادباستانیپاریزی مینویسد:
«پریروز یکی از رفقا را دیدم که گفت: فلانی، الحمداله که در مجلهی یغما خواندم ترقی کردهای و استاد شدهای و …»[۲]
استادباستانی پس از آن ادامه میدهد:
«آدم وقتی متوجه میشود ۱۵ سال پیش در دورهی دبیری خود میتوانست پانصد متر زمین در عباسآباد به ده بیستهزار تومان بخرد و نخرید و امروز میبیند با عنوان استادی و دانشیاری دانشگاه همان زمین بیابان خدا را با پانصدهزار تومان میخواهد ولی نمیتواند بخرد – بنابراین حق دارد بگوید: – خیر قربان، ما ترقی نکردهایم، ترقی زمین کردهاست که از متری سه تومان ظرف ۱۰ سال به متری ۳۰۰ تومان رسیده نه جناب سیدجعفرشهیدی که در سال پیش یک جلد لغتنامه را هشتونیم تومان میفروخت و امسال هم هشتونیم تومان.»[۳]
حال تصور کنید که اگر قرار بود استادباستانی ما سیاستمدار شود، چه بر سر رقبای سیاسی میآورد؟! کتاب «از پاریز تا پاریس» را ورق میزنیم و همراه با استاد به اروپا میرسیم:
«دومین برخورد انسان در اروپا، با سبزه و گل و گیاه است. کار به جایی میرسد که آدم آرزو میکند یک تکه خاک خشک به دست آورد و در آن دراز بکشد. به گمان خرهای اروپا از بدشانسترین حیوانات عالم هستند! زیرا هرگز برای آنان امکان ندارد مثل خرهای خراسان یا بندرعباس، جانانه و بیدردسر در گوشهای خرغلت بزنند و یا در ریگ نرم بیابان به [... نقطه چین]جماعت بپردازند!»
در ادامه سفر، استاد به شهر وین وارد میشود:
«هتل پرنساوگن[اویگن]( Hotel Prinz Eugen) از بهترین هتلهای وین است، در کنار هتل، باغ بزرگ یا به قول خودشان پارک پرنس اوگن قرار داشت.»
البته من نمیدانم در آن سالها که استاد به وین آمدهاند، به روایتی ۱۳۴۹ خورشیدی یا ۱۹۷۰ میلادی که گویا در پاورقی کتاب، اشتباهی سال ۱۹۶۰ چاپ شده است، آیا نامهای باغها همین بوده که امروز هست یا مثل ایران ما، پس از هر تحول سیاسی، یکسره، سرهها ناسره میشود و نامهای قدیم باطل؟! به هرحال استادباستانی از پارک پرنساویگن نام بردند که به نظر من منظورشان شاید شوایتزرگارتن(Schweizer Garten) بوده یا آلپنگارتن(Alpen-Garten) که البته تفاوتی در اصل معنی ایجاد نمیکند. استادباستانی در وین به گردش در کاخها و باغها هم پرداخته و با نکتهبینی نوشتهاست:
«در اروپا بیشتر کاخها و پارکهای سلاطین و شاهزادگان قدیمی تبدیل به باغهای عمومی شدهاند، و دختران و پسران، داد دل محرومیتهای دوران فئودالیته را – در این ایام طلایی دموکراسی – از سبزهها و چمنهای پارکهای بورژواها میستانند.»
سفر استادباستانی پاریزی همچنان ادامه دارد و من امیدوارم که در فرصتی دیگر بتوانم همسفر او باشم و شاید هم گذری داشته باشیم از کوچهی مهتابی همراه با محمد ابراهیم باستانی پاریزی، دکتر در تاریخ. اما دست نگه دارید تا شعری را به نقل از استادباستانی در مقدمهی چاپ هفتم همین کتاب از سرودههای مرحمتحقیپور برایتان نقل کنم که خالی از لطف نیست:
«تقدیر من این است، سفر تا نرسیدن
تا مرز جنون رفتن، اما نرسیدن
سرتاسر عمر من سرگشته همین است
دل کندن از اینجا و، به آنجا نرسیدن»[۴]
[۱] – دکترمحمدابراهیمباستانیپاریزی، از پاریز تا پاریس، نشر علمی، تهران، چاپ نهم، ۱۳۸۸، ص ۱۹۱٫
[۲] – همان، ص ۴۴۴٫
[۳] – همان، ص ۴۴۵٫
[۴] – همان، ص ۱۳٫
مطلب را به بالاترین بفرستید:





