اردوان طاهری / کوچه مهتابی / رادیو کوچه - همه‌ی ماجرا از آن‌جا شروع شد که کسی در فیس‌بوک، مرا در فیلمی از شخصی به نام «استاد ایلیا میم رام‌اله» «تگ» کرد. دختر جوانی در این فیلم، از نخستین دیدارش در یک شب برفی با این استاد «علوم‌باطنی» می‌گفت. این که استادش پرنده‌ی مرده‌ای را که بر زمین افتاده و دختر نیز سر آن را جدا کرده بود، در دستان گرفت و پس از آن‌که پرهای آن را جدا کرد و بر زمین ریخت، پرنده را به زندگی بازگرداند و بر درختی نهاد. تا این‌جای کار هم برای من خیلی جدی نبود، اما زمانی که چند «کامنت» فدایت شوم به فیلم اضافه شد، زیر نظرهای دیگران نوشتم: «بابا! خیلی باحالین شماها … ما که از رو رفتیم» و کسی از طرف‌داران آن آقا یا خانم که «استاد ایلیا» می‌خواندندش نوشت: «هر که شد محرم دل در حرم یار بماند / و آن‌که این کار ندانست در انکار بماند». از آن‌جایی که این حرف از شاگرد یک استاد «باطنی» بوی خودبزرگ‌بینی می‌داد، من هم اسب تیزروی «ژورنالیستی» را زین کردم و رفتم سراغ نام و نشان این استاد که باور داشتم «آن را که خبر شد، خبری باز نیامد».

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

دانلود فایل صوتی

در نخستین شهر، رسیدم به «وب‌گاه» شخصی که اکنون می‌دانستم از جنس جن و پری نیست، چرا که بر پیشانی آن «وب‌گاه»، مردی به نام «استاد ایلیا میم رام‌اله – پیمان فتاحی» نقش بسته بود. ورود به این شهر، با امکانات دنیای پرسرعت مجازی، کار دشواری نبود.

در شهر پسین، زندگی‌نامه‌ی خود نوشته‌ای از این آقای «پیمان فتاحی» دیدم که خود دلیل شک بیشتر من شد به این مدعی «اسرار عشق و مستی». جایی از این خودزندگی‌نامه، توهم بود و جایی دیگر شیادی و فرازی دیگر، وجود یک تفکر سرشار از «پارانویا» را به نمایش می‌گذاشت. تفکری که بی‌ربط با یک نقشه‌ی درازمدت امنیتی – سیاسی نیست. در جایی این آقای «فتاحی» می‌گوید:

«خانواده‌ای که در آن متولد شدم خانواده‌ای پرجمعیت بود. درون آن از هر جماعتی بود، رنگارنگ؛ بهترین محیط برای انسان‌شناسی، چون هر کدام از اعضای آن برآیندی از یک قشر مردم به نظر می‌‌آمدند. برای تسلط در دانش انسان‌شناسی کافی بود مدتی آن‌ها را مشاهده کنم.»

نمی‌دانم، شاید «پیمان فتاحی» تحت تاثیر سریال «دایی‌جان ناپلئون» معروف بوده که منتقدان معتقد بودند که «ایرج پزشک‌زاد» نویسنده، در آینه‌ی کارگردانی «ناصر تقوایی» خانوده‌ای را به نمایش می‌گذارد که نمونه‌ی کوچکی از جامعه‌ی آن زمان ایران را بازسازی می‌کند. یا شاید هم این آقا به واقع تصور کرده با غور در خانواده‌ی خود بر دانش انسان‌شناسی مسلط شده است. حالا به جملاتی دیگر از این زندگی‌نامه‌ی خودنوشته برمی‌خوریم. «پیمان فتاحی»، معروف به «استاد ایلیا» می‌گوید:

وقتی امام که جدن او را دوست داشتم فوت کرد، شتاب‌زده به تهران آمدم تا بلکه بتوانم به خیال خودم او را زنده کنم. آن‌قدر شتاب‌زده بودم که با شلوار راحتی به تهران آمدم …

«در آن زمان از نظر خودم آن‌قدر می‌‌توانستم که قادر بودم مردگان را هم زنده کنم، اما این، ‌واقعیت نداشت و تصور انبساط یافته‌ای از یک واقعیت کوچک‌تر بود که حالا بعدی بزرگ‌تر به خود گرفته بود. همین تصور باعث شد که وقتی امام که جدن او را دوست داشتم فوت کرد، شتاب‌زده به تهران آمدم تا بلکه بتوانم به خیال خودم او را زنده کنم. آن‌قدر شتاب‌زده بودم که با شلوار راحتی به تهران آمدم … همین شلوار راحتی که به زیر شلواری شبیه بود، علت مضاعفی شد برای مورد تمسخر قرار گرفتنم و این‌که کسی به حرفم گوش نکند.»

من فقط در این داستان به این مسئله اشاره می‌کنم، که به واقع باید باور کرد که یک نفر – که چند صد کیلومتر سفر کرده تا به تهران برسد – به دلیل شتابزدگی، با شلوار راحتی آمده تا «امام» خود را زنده کند؟ به قول یک ظریفی که می‌گفت: برای ورود به مباحث عرفانی باید مالیات تعیین کنند تا هر کسی به خود اجازه ندهد که ساحت فرخنده‌ی عرفان را گل‌مالی کند.

اسب تیزروی ما به شهر سوم رسید که تکبر شاگرد استاد را در استاد می‌دید، آن‌جا که «پیمان فتاحی» برای مریدانش تعریف کرده است:

«حالا حدودن شانزده سالم بود. با اشاره‌ی حضرت استاد، جست‌وجوی سریعی را درباره‌ی متافیزیک جدید و فراروانشناسی داشتم، اما چیز قابل توجهی در کتاب‌هایی که در آن زمان وجود داشت نبود، ‌چون کتاب چندانی هم در این‌باره ترجمه نشده بود. صدها کتاب را نگاه کردم، اما چیزی ندیدم. شاید حتا دو سه جمله هم نمی‌‌شد از یکی دو کتابی که مستقیمن در این‌باره موجود بود بیرون کشید. دانش جدیدی که درباره‌ی علوم باطنی وجود داشت، در مقایسه با دانش کهن آن واقعن ناچیز و غبار آسا بود … شروع کردم به جمع‌بندی و برآیندگیری از مجموعه تحقیقات، ‌مشاهدات و یافته‌هایی که در سال‌های گذشته،‌ از کودکی تا ۱۵ – ۱۶ سالگی داشتم. نتیجه آن شد [ : ] ابداع و خلق روش‌ها، فنون و دانشی که آن را … نامیدم و بعدها به آن روح‌زایی، ‌هنرهای ماورایی و تکنولوژی باطنی هم گفته شد و xyz هم می‌‌گفتند. در این سیستم که آن را یک فراسیستم و فوق شبکه می‌‌دانستم، ‌اندکی از مکتب‌های مختلف باطنی و سیستم‌های مختلف تفکر باطن‌گرا وجود داشت، اما مشابه هیچ کدام از آن‌ها نبود. شاید کم‌تر از ده درصد آن از مکتب‌ها و روش‌های دیگر می‌‌آمد، اما بخش اعظم آن ناشی از ابداعات و خلاقیت‌ها و یافته‌هایی بود که داشتم …»

طرح اهدایی یحیی‌تدین به رادیو کوچه

و اما به شهر چهارم می‌رسیم که آقا «پیمان» پیشدستی و زرنگی می‌کند و هم‌کاری‌های خود را – به عنوان جوان هم‌دست با تندروهای مذهبی از جمله «انصار حزب‌اله» – به گونه‌ای بازگو می‌کند که اگر از دست قضا، کسی پیدا شد و این پیشنه‌ی او را بداند و بازگو کند، پاسخ‌اش این باشد که ما که خودمان تعریف کرده بودیم چه کرده‌ایم. این فراز زندگی‌نامه «پیمان فتاحی» را با هم می‌خوانیم:

«آن زمان گروه‌های مختلفی از حزب‌اله در تهران و شهرهای مختلف فعالیت می‌‌کردند و من با بعضی از این جریانات آشنا شدم. برخوردم با یکی از این گروه‌ها ابتدا به عنوان متهم بود. [...] طی چند ماهی که با یک گروه افراطی به نام … در ارتباط بودم، در کارها با من مشورت می‌‌کردند، طرح و برنامه می‌‌گرفتند، ایده می‌‌گرفتند و دنبال می‌‌کردند و من هم در جایگاهی قرار گرفتم که می‌توانستم برای متهمان آن‌ها تعیین تکلیف کنم. موهای مدل‌دار، لباس‌های متفاوت، صدای بلند موسیقی و مواردی از این دست می‌‌توانست علت برخوردها باشد … در این‌جا دچار تجربه‌ای بسیار جذاب شدم: نجات دادن و آزاد کردن. اگرچه این نجات دادن و آزادسازی یک حرکت بسیار محدود فیزیکی و سمبولیک بود، اما تاثیری ماندگار داشت. در این هم‌کاری، شیرین‌ترین زمان‌ها، همان زمان نجات دادن متهمان بود. گاهی آن‌ها را برای انتقال به بازداشتگاه تحویل می‌‌گرفتم، اما بعد از چند دقیقه‌ای آن‌ها را به جای انتقال دادن به آن‌جا، آزاد می‌کردم. همین باعث شد که ارتباط خوبی بین ما (من و آن دوستان که عمومن معروف بودند به بچه سوسول‌ها و غرب زده‌ها) برقرار شود. در سال‌های بعد هم رابطه‌ام با عده‌ای از این بچه‌ها پایدار ماند و عمیق‌تر شد …»

به نظر شما، آقای «فتاحی» راست گفته است؟

«پیمان فتاحی» در زمینه هم‌کاری با نیروهای سرکوب‌گر، خود را تطهیر می‌کند و ادامه می‌دهد:

«تصمیم گرفتم که خودم چند گروه حزب‌اله با منش دگرگون یافته به وجود بیاورم. گروهی که بتواند اسم حزب‌اله را که در ذهن بعضی از مردم قرین شده بود با برخورد و خشونت (…)، معنایی جدید بدهد. می‌‌خواستم از اسم خدا دفاع کنم و حزب او را با قوی‌‌ترین و نورانی‌ترین اندیشه‌ها به مردم معرفی کنم. قصد نداشتم گروه‌های عملیاتی و اجرایی ایجاد کنم.

می‌‌خواستم عده‌ای باشند که بتوانند ایده‌های جدید و راه‌گشا را در حیطه‌ی حزب‌اله مطرح کنند. می‌‌خواستم ایده‌های نرم افزاری و پرهیز از خشونت را از این طریق منتشر کنم. بنابراین دو سه گروه به وجود آوردم. گروه امر به معروف و نهی از منکر که بعدن در قالب وحدت حزب‌اله و امت واحد الاهی ظاهر شد. گروه دیگر نیروی روح‌اله بود که عملکرد آن در حوزه‌ی گسترش توان‌مندی‌‌های ذهنی و مغزی بود. این‌ها با بعضی از گروه‌ها و شخصیت‌های حزب‌اله در ارتباط بودند و این به معنای ارتباط غیرمستقیم من با آن‌ها بود.»

من نمی‌دانم چرا وقتی نام «استاد ایلیا» را تکرار می‌کنم، چهره‌ی «امیرفرشاد ابراهیمی» به یادم می‌آید. البته «امیرفرشاد ابراهیمی» پس از افتادن به کوزه‌ی «دیوژن».

در شهر پنجم «پیمان فتاحی» در مورد نام‌ها و القاب خود چنین می‌گوید:

«قبل از انتشار کتاب تعالیم، مرا آقای فتاح، استاد، آقا یا چیزهای مشابه صدا می‌‌زدند، اما بعد از انتشار کتاب تعالیم، می‌‌گفتند آواتار، استاد اعظم، حضرت و … . پیغام دادم دسترسی به کتاب تعالیم متوقف شود که همین‌طور شد.»

البته اگر «پیمان فتاحی» در هر چه «استاد» نباشد، به نظر من در زیرکی استاد است، یا این که دست‌کم، استادان برجسته‌ای در زمینه‌ی فریب اذهان دارد. در فیلم «بازخوانی پرونده تفتیش عقاید استاد ایلیا میم» که شهر ششم سفر من با اسب «ژورنالیستی» باشد، خانمی به نام «پریس کی‌نژاد» چنین می‌گوید:

«به نام خدا، من «پریس کی‌نژاد» هستم، از شاگردان «استاد الیاس رام‌اله» و امروز قصد دارم زبان کسی باشم که صداش در دخمه‌های خوف‌انگیز زندان ۲۰۹ خفه شد و شکنجه‌گرانش گمان کردند که از پس اون دیوارهای قطور، کسی صداشو نمی‌شنود. غافل از این‌که هستند کسانی که فریادها رو در سکوت می‌شنوند. و امروز مسوولیت رساندن این صدا بر عهده‌ی من گذاشته شده.»

در جایی از فیلم (۵:۴۸) خانم «پریس کی‌نژاد»  از قول «پیمان فتاحی» می‌گوید:

«صحبت‌شون این بود که ما صدها قلم به دست داریم، ما رسانه‌های زیادی داریم که با ما هم‌کاری می‌کنند، ما رادیو تلویزیون داریم و با چند تا میزگرد تخریبی تو رو خراب و بدنام و بی‌آب‌رو می‌کنیم [...]»

به ظاهر «استاد ایلیا» فکر همه جا را کرده و پیش‌بینی می‌کرده که یک روزی، این طرف دنیا، من «اردوان‌طاهری» ممکن است اسب زین کنم و دنبال این «استاد ایلیا» را بگیرم و برسم به «اسم رمز» ارتباط «حزب‌اله» و «رام‌اله»؛ یعنی ارتباط میان گروه‌های تندروی اسلامی مثل حزب‌اله لبنان و شهر «رام‌اله» در سرزمین فلسطین.

خوب است که «استاد پیمان» از پیش، افرادی مثل مرا قلم به دست نظام جمهوری اسلامی نامیده است، شاید دست کم این‌جا به نفع ما شود.

حالا نگویید که شهر هفتم چه شد. نه بنده فردوسی‌ام که «هفت‌خوان» داشته باشم و نه عطار، که «هفت شهر». من، «اردوان‌طاهری» هستم. راستش رو بخواهید، این «اسب ژورنالیستی» هم عاریه است از «رادیو کوچه»، وگرنه ما کجا و اسب سرکش «ژورنالیسم».

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin