اردوان طاهری / کوچه مهتابی / رادیو کوچه - سفر از آنجا آغاز شد که به دورترهایی از امروز نگریستم؛ یعنی به گذشتههایی که دورند و بر آن تاریخ نام نهادهاند. به قول استاد ایتالیایی ما که «گذشته سرزمین غریبی است». و به واقع وقتی به گذشته مینگریم، بسیاری از مفاهیم – حتا بنیادین – انسان با آنچه امروز رایج و شایع است، تفاوتهای فاحشی دارد، آنچنان که برداشت منطبق با واقعیت از یک پدیده یا مفهوم، در گذار زمان همسان نخواهد بود.
فایل صوتی را از اینجا بشنوید
در گذار زمان، که همواره دگرگونی را همراه دارد، حتا مفهوم واقعیت نیز تغییر – یا بهتر بگوییم – گسترش یافته است. واقعیت، با آنکه بیشتر از بسیاری از مقولات دیگر، جنبههای عینی و قابل ادارک دارد، به دلیل تنوع و تغییر ابزارهای ادراکی انسان، همچون حواس پنجگانه، موضوع بسیار پیچیدهای در مباحث فلسفی و شناختشناسی (Epistemology) است.
شاید به اجمال بتوان گفت: آن بخشی از حقیقت که توسط حواس انسان دریافت و به وسیلهی قوهی تعقل، تحلیل و تبیین میشود، واقعیت نام دارد. اگر با این تعریف اجمالی سر جنگ نداشته باشیم، میتوان به راحتی دریافت که کمیت و کیفیت شناخت انسان از حقیقت – با توجه به تغییر حواس و نیروی تعقل در گذار زمان – تغییر یافته است.
یعنی آنچه از منظر انسان دو هزار سال پیش واقعیت نامیده میشده، تنها بخشی از واقعیتی است که انسان امروز میشناسد، بنابراین میتوان نتیجه گرفت که حتا دریافت انسان از حقیقت نیز بیشتر از گذشتههاست.
شاید تنها مورد استثنایی در این زمینه را بتوان شناخت از طریق علم حضوری – در مقابل علم حصولی – دانست. علم شهودی و حضوری همان گذار آگاهی محض، فراتر از مرز زمان و مکان تا به بود انسانی است. اما اینکه چه کسی در این خزانهی غیب سهیم است، واجبالوجود داند و بس.
در اینجا یاد یکی از سخنان جاودانهی «سقراط» پر بیراه نیست که گفت: «میداند که نمیداند». استاد برجستهی فلسفه و منطق اسلامی، دکتر «غلامحسین ابراهیمی دینانی» در جلد دوم کتاب ارزشمند «قواعد کلی فلسفی در فلسفهی اسلامی»، این جملهی سقراط را چنین تفسیر میکند:
«در این جمله به وضوح میبینیم که حتا جهل و نادانی در پرتو نوعی علم و آگاهی آشکار میشود؛ یعنی نادانی هنگامی معنی نادانی را پیدا میکند که دانسته شود آن نادانی است؛ به گونهای که اگر خود نادانی دانسته نشود، هرگز از آن نشانی نمیتوان یافت. به سخن دیگر، از نادانی نادانسته، که همان «جهل مرکب» است، هیچگونه سخن نمیتوان گفت. یکی از فلاسفهی معاصر مغربزمین، بر سبیل اعتراض به سخن «سقراط»، گفته است، اگر سقراط میدانست که نمیداند، من همان را نیز نمیدانم. ولی این فیلسوف از این نکته غفلت کرده که در معنی سخن وی هیچگونه اعتراضی بر کلام «سقراط» دیده نمیشود، زیرا در معنی سخن وی هیچ عنصر تازهای علاوه بر آنچه در کلام سقراط آمده وجود ندارد. و این بدان جهت است که وقتی وی ادعا مینماید که او نمیداند، و نمیداند که نمیداند، در حقیقت دانسته است که نمیداند که نمیداند، زیرا اگر جهل به جهل خود را نمیدانست چگونه میتوانست ادعا کند که وی آن را نمیداند؟»[۱]
خدا را شکر که با این تفسیر استاد – که عمرش دراز و برپار باد – ما هم کمی میدانیم؛ یعنی میدانیم که نمیدانیم.
[۱] – دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی ، قواعد کلی فلسفی در فلسفهی اسلامی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، چاپ سوم، ۱۳۸۰، ص ۵۳۷٫
مطلب را به بالاترین بفرستید:




